بایگانی برای آبان, ۱۳۸۸

باور نکن تنهاییت را

پنجشنبه, ۲۱ آبان, ۱۳۸۸

562443_35010

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

انرژی مثبت در صحبت کردن

چهارشنبه, ۲۰ آبان, ۱۳۸۸

9564091-lg

اولین قانون طبیعت این است که تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می کنی.هیجان قدرتی دارد که جذب میکند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی کرد .

مثلا حیوان فورا متوجه میشود که تو از او وحشت داری. هیچکدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد . تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان انرژی در حرکت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می کنی انرژی ایجاد میکنی. اگر به اندازه کافی انرژی جا به جا کنی ماده به وجود می آوری .

ماده انرژی متراکم است که جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.

فکر انرژی خالص است .

هر فکری که تو اکنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است.

انرژی حاصل از فکر هرگز نمی میرد .این انرژی از فکر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می کند. همه افکار به هم مربوط هستند. افکار با هم تلاقی پیدا می کنند.

در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می کنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همان طور که دو چیز مشابه همدیگر را جذب می کنند دو انرژی مشابه هم یکدیگر را جذب می کنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.

بنابراین حتی افراد معمولی اگر فکرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه کافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.

زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی که تو تصور میکنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فکر کردن خلق می کنی.

پس همیشه به بهترینها فکر کن

چرا زنها گریه می کنند!

چهارشنبه, ۲۰ آبان, ۱۳۸۸

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی؟
مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمی فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید.
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند.
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند.
.او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت:

زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد.
بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد.
و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.
من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد.
ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد.
به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود.
به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند.
به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.
به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می کند وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد.
این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد.
او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.
خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست،
ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد .

7727391-md

جمعه, ۱۵ آبان, ۱۳۸۸

02

کمی آن طرف تر ..

جمعه, ۱۵ آبان, ۱۳۸۸

همیشه بر این باور بوده ام که دنیا اینطور نیست که نگاهش میکنیم … باید سعی کنیم حقایق را به گونه ای که خدا آفریده … زیبا … بفهمیم… باید باور کنیم اگر زمانی دنیا وفق مرادمان نبود … شاید بهتراست طور دیگری نگاه کنیم

وقتی به آسمان نگاه میکنم … سپس به زمین به زیر پایم می نگرم … درک و فهم من فاصله ای بی پایان را لمس میکند

بله این چیزیست که ما میبینیم و در نظر اول به ذهنمان میرسد… اما کافی است دید خود را از اینجایی که ایستاده ایم وسیع تر کنیم, کمی آن طرف تر … چند قدم دور تر را نگاه کنیم, چه میبینیم؟ … افق را میبینیم … در آن هنگام است که حقیقت را میابیم, این شگفتی را میابیم که آسمان و زمین, این دو پهناور که همیشه بینشان فاصله ای بی انتها میدیدیم … یکدیگر را در آغوش کشیده اند… شب و روز در کنار هم هستند و هر صبح هنگام طلوع خورشید که بیدار میشوند وهر شب هنگام غروب خورشید که به خواب فرو میروند … با برق بوسه ی پر مهرشان فضا پر از رنگ گرم و نارنجی عشق میشود

این حقیقت است که به آسانی میشود آن را یافت … جهان اینگونه نیست که میپنداریم