بایگانی برای مرداد, ۱۳۸۸

بینش زیبا داشته باشید

شنبه, ۲۴ مرداد, ۱۳۸۸

میزان خوش‌بینی هر فرد براساس این که چگونه رویدادها را تعریف می‌کند و از چه دیدگاهی به مسائل می‌نگرد، سنجیده می‌شود.

اگر یاد بگیرید که علّت وقوع رویدادهای مثبت را کاری که خودتان انجام داده‌اید، نشانه‌ای از چیزهای خوب بیشتری که پیش خواهند آمد و یا شاهدی مبنی بر این که چیزهای خوبی در سایر زمینه‌های زندگی‌تان اتفاق خواهد افتاد بدانید، نیمی از راه را طی کرده‌اید. همچنین اگر بتوانید به رویدادهای منفی به عنــــوان چیزی که تقصیر شما نبوده است و یا پدیده‌های منفرد و مجزایی که اثری بر رویدادهای آینده یا سایر جنبه‌های زندگی‌تان ندارند فکر کنید، بقیه راه را هم پیموده‌اید!

دیوار دنیا کوتاست!

جمعه, ۲۳ مرداد, ۱۳۸۸
بخند چون اگر منتظری دنیا به روت بخنده تا تو هم از خنده اون خنده ات بگیره کور خوندی!
دنیا آینه است که تو و اونچه هستی نشون میده پس تا وقتی اخم روی پیشونیت باشه عمرا بهت نمی خنده آخه چنین چیزی چطوری ممکنه؟!
دنیای تو، چیزی جدای از تو نیست و نمیتونه کاری رو که تو میکنی انجام نده، اون چاره ای جز اطاعت از تو نداره…اگه بهش بخندی اون در حقیقت خنده تورو بهت بر میگردونه؛ در حقیقت باز هم کاری نمیکنه این تو هستی که داری میخندی و اون میخنده…. به خاطر خودت نه به خاطر اون بخند…اون چه گناهی کرده که اینطوری بهش اخم میکنی؟
بیچاره دنیا که همیشه محکومه! محکومه به این که فریب میده، حیله میکنه، یا هزار تا چیز دیگه در حالیکه دینا منفعله در برابر هر چیزی که ما انجام میدیم. اون نه فریبه نه فریب میده نه بلده فریب بده ماییم که خودمون رو فریب میدیم و میندازیم گردن اون….دیوار دنیا کوتاست!
تا حالا دیگران رو فریب میدادی هیچی بهت نگفتم … بابا لا اقل با خودت روراست باش و خودت رو فریب نده…نمیخواد پیش دیگران اعتراف کنی برو توی اتاق خودت و در خلوت خودت اعتراف کن و توبه کن توبه کن از متهم کردن دیگران و دنیا!
اخم تو مثل عینک دودی می مونه امکان نداره با این نوع عینک دنیا رو سفید ببینی …امکان نداره وقتی اخم کردی به آینه نگاه کنی و خودت رو در حال خنده ببینی… امکان نداره وقتی اخم کردی کسی به تو نگاه کنه و بخنده بلکه هر کسی که اخم تو رو ببینه ناراحت میشه خصوصا اگه متعلق به تو باشه مثل دنیا که متعلق به توست.
- بخند! حالا بگو دنیا رو چطور می بینی؟ نگو هیچ فرقی نکرده چون مجبورم بهت بگم داری به خودت دروغ میگی…پس دوباره بگو دنیا رو چطور می بینی؟ ای بابا! باز که اخم کردی، گفتم بخند و به دنیا نگاه کن! اصلا یک لطفی که میکنی شما دیگه وقتی اخم میکنی از اتاقت بیرون نیا همون تو بمون و تا وقتی لبخند رو به لبهات هدیه نکردی بیرون نیا! باشه؟
حالا خوب شد!
آفرین به تو که اینقدر دنیا رو زیبا میکنی!
آفرین به تو که اینقدر قشنگ میخندی!
آفرین به تو که اینقدر …. چی بگم؟
کارت حرف نداره! و کار خدا حرف نداره که لب رو گذاشته که با کوچکترین حرکتی به لبخند تبدیل میشه!
کار هر دوتون معرکه است!

آری من برای رسیدن به تو جان خواهم داد

چهارشنبه, ۲۱ مرداد, ۱۳۸۸

ای ستاره آسمان شب های تیره و تار من، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد

چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است؟

ای مهتاب آسمان شب های دلتنگی من، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت میسر است؟ ای آسمان آبی من، بین من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنینت بکشم و تو را نوازش کنم؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم

آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بیایم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم

و ای آسمان آبی ام، خورشید می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای همیشه بنشینم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی میدهم تا برای همیشه آبی بمانی

دلم به درد آمده از این فاصله، دلم به درد امده از این انتظار ودوری بین ما

ای ستاره  درخشانم شبها با دیدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نیز که دل آبی ات را میبینم عاشق تر از همیشه می شوم

چگونه میتوانم دستانت را در دست بگیرم وقتی بین ما اینهمه فاصله است؟

انتظار میکشم تا شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد که با این بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگیرم

کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هایت اشک بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه من بریزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم

کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هدیه دهد

و کاش ای خورشید من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها میروی و به زمین نزدیک می شوی احساس نزدیکی با تو داشته باشم

ای خورشید من غروب ها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری و میتوانم چهره ات را از نزدیک ببینم

سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بیرون می آیی و سلامی عاشقانه به من میکنی

ای خورشید من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی

انتظار می کشم، تا شاید پرنده یا ستاره یا خورشید شوم، و یا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه در کنار خودم احساس کنم و ببینم

شاید در خواب  ستاره یا خورشیدو یا پرنده شوم، اینک که اینها همه یک رویا و یک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غلیظ مرا که از سوختنم به سویت بلند میشود به سوی تو بیاورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشیند و بعد نیز از این دنیا وداع بگویم

آری من برای رسیدن به تو جان خواهم داد