بایگانی: ‘عرفانی’

دوشنبه, ۱۰ خرداد, ۱۳۸۹

هـر آنـکـس کـه دوسـت داشـتـن را درک کـنـد، خـداونـد را بـه آسـانی اسـتـشـمـام بـوی یـک گـل مـی بـیـنـد ..


شنبه, ۲۱ شهریور, ۱۳۸۸

در این گذرگاه
بگذار خود را گم کنم در عشق
بگذار از ره بگذرم با دوست, با دوست

black-6-wallpapers-5

مولانا و کیمیاى مراقبه

جمعه, ۳۰ اسفند, ۱۳۸۷

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد: و آن آگاهى است و تنها یک گناه: و آن جهل است و در این بین، باز بودن و بسته بودن چشم‌ها، تنها تفاوت میان انسان‌هاى آگاه و ناآگاه است. نخستین گام براى رسیدن به آگاهى توجه کافى به کردار، گفتار و پندار است. زمانى که تا به این حد از احوال جسم، ذهن و زندگى خود با خبر شدیم، آن‌گاه معجزات رخ می‌دهند. در نگاه مولانا و عارفانى نظیر او زندگى، تلاش‌ها و رویاهاى انسان سراسر طنز است! چرا که انسان ناآگاهانه همواره به جست‌وجوى چیزى است که پیشاپیش در وجودش نهفته است. اما این نکته را درست زمانى می‌فهمد که به حقیقت می‌رسد. نه پیش از آن! مشهور است که «بودا» درست در نخستین شب ازدواجش، در حالى که هنوز آفتاب اولین صبح زندگى مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در جست‌وجوى حقیقت ترک می‌کند. این سفر سالیان سال به درازا می‌کشد و زمانى که به خانه باز می‌گردد فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامى که همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان «بودا» می‌دوزد، آشکارا حس می‌کند که او به حقیقتى بزرگ دست یافته است. حقیقتى عمیق و متعالى. بودا که از این انتظار طولانى همسرش شگفت‌زده شده بود از او می‌پرسد: چرا به دنبال زندگى خود نرفته‌ای؟! همسرش می‌گوید: من نیز در طى این سال‌ها همانند تو سوالى در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش می‌گشتم! می‌دانستم که تو بالاخره باز می‌گردى و البته با دستانى پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان کسى که حقیقت را با تمام وجودش لمس کرده باشد. می‌خواستم بپرسم آیا آن چه را که دنبالش بودى در همین جا و در کنار خانواده‌ات یافت نمی‌شد؟! و بودا می‌گوید: «حق با توست! اما من پس از سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که جز بی‌کران درون انسان نه جایى براى رفتن هست و نه چیزى براى جستن»! حقیقت بی‌هیچ پوششى کاملاً عریان و آشکار در کنار ماست آن قدر نزدیک که حتى کلمه نزدیک هم نمی‌تواند واژه درستى باشد! چرا که حتى در نزدیکى هم نوعى فاصله وجود دارد! ما براى دیدن حقیقت تنها به قلبى حساس و چشمانى تیزبین نیاز داریم. تمامى کوشش مولانا در حکایت‌هاى رنگارنگ مثنوى اعطاى چنین چشم و چنین قلبى به ماست او می‌گوید: معجزات همواره در کنار شما هستند و در هر لحظه از زندگی‌تان رخ می‌دهند فقط کافى است نگاه‌شان کنید او گوید: به چیزى اضافه‌تر از دیدن نیازى نیست! لازم نیست تا به جایى بروید! براى عارف شدن و براى دست‌یابى به حقیقت نیازى نیست کارى بکنید! بلکه در هر نقطه از زمین، و هر جایى که هستید به همین اندازه که با چشمانى کاملا باز شاهد زندگى و بازی‌هاى رنگارنگ آن باشید، کافى است! این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق می‌کند! تمامى راز مراقبه در همین دو نکته خلاصه شده است «شاهد بودن و گوش دادن» اگر بتوانیم چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم عمیق‌ترین راز مراقبه را فرا گرفته‌ایم!