بایگانی: ‘شعر’

نمای چشم های تو

شنبه, ۱۸ اردیبهشت, ۱۳۸۹

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو

نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم

دلم که تنگ میشود برای چشم های تو

و هی مرور میکنم نگاه اول تو را

اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو

تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم

به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو

شبی خراب می شود حصارهای فاصله

و آب می شود دلم به پای چشم های تو

این چه رازیست

چهارشنبه, ۳۰ دی, ۱۳۸۸

این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.  نکند راز من و تو باشد.

یادمان باشد: آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم. ابرها در سفرند آسمان اما هست.


نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

چهارشنبه, ۲۷ خرداد, ۱۳۸۸

نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو

نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم

دلم که تنگ میشود برای چشم های تو

و هی مرور میکنم نگاه اول تو را

اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو

تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم

به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو

شبی خراب می شود حصارهای فاصله

و آب می شود دلم به پای چشم های تو

او را که می بوسی

جمعه, ۱ خرداد, ۱۳۸۸

او را که می بوسی از دستت خواهد گریخت

اگر بوسه ات طعم تلخ وابستگی را بدهد

او را که می نگری هر روز دورترش می بینی

اگر نگاهت بندی در پایش باشد

او که اکنون این چنین عاشقانه سخن می گوید

عاشقت خواهد ماند‌، اگر رهایش بگذاری

اگر حضورش را می خواهی، رهایش کن

آنگاه همه وجودش با تو خواهد بود، برای همیشه

عشق و معشوق دو پدیده جدا از همند

عشق را در دل بپروران و عاشق را آزاد بگذار